close
چت روم
داستان های عاشقانه دی ماه 91(جدید)
loading...

سایت عاشقانه آتیش لاو|فیلم,موزیک,بازی,عکس,دانلود

داستان های  عاشقانه دی ماه 91(جدید)دلیل عشقروزی دختری حین صحبت با پسری که عاشقش بود، پرسید: «چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟»پسر جواب داد: «دلیلشو نمی‌دونم؛ اما واقعاً دوسِت دارم!»- تو هیچ دلیلی نمی‌تونی بیاری؛ پس چطور دوسم داری؟ چطور می‌تونی بگی عاشقمی؟- من جداً دلیلشو نمیدونم؛ اما می‌تونم بهت ثابت کنم!- ثابت کنی؟ نه! من می‌خوام دلیلتو بگی!- باشه.. باشه! میگم؛ چون تو خوشگلی، صدات گرم و خواستنیه، همیشه بهم اهمیت میدی، دوست داشتنی هستی، باملاحظه هستی، بخاطر لبخندت..آن روز دختر از جواب‌های پسر…

پیام های ارسالی شما
  • شهرام از سده شیراز:خوشا امروز که یاد دوست کردم,شرابم را به یادش نوش کردم,خدایا هر کجا هست در پناهت,روزم را خوش به یاد دوست کردم,تقدیم به امین

  • حدیثه از تهران :از تک تک ثانیه هام تو همه جا از تو خاطره دارم,پس حتی اگه 100 سالم بشه فراموشت نمیکنم.جلو چشم همه اینایی که دارن میخونن میگم:خیلی دوست دارم سعید.

  • سعید از تهران :حدیثه!چشاتو ببند!!الان چی میبینی؟؟این دنیای من بدون توعه!دوست دارم.

  • سیم سیم از شهر کرد :تا کور نگشته دیدگانم تو بیا/تا مور نخورده استخوانم تو بیا
  • گر آمدی ندیدی از من چیزی/از بهر تماشای مزارم تو بیا هومن جان

  • سعید نکویی از زرند کرمان : همسر مهربانم فاطمه جان:دنیای زیبای در کنار تو و غنچه زندگیمان محمد آراد به وسعت بینهایت زیبا و شاد است دوستتان دارم

  • سارا از مرند :حکم دادگاه شما به دلیل حمل مرام و مصرف بی رویه محبت و داشتن بی حدمعرفت به حبس ابد در قلب من محکوم هستید محمد جان

  • نام نامشخص :حواسم به نبودت هایت هست!!دلتنگی برای تو,حکم نفس کشیدن را دارد;ان را هم بگیری,میمیرم... !
  • محمدرضا اعرابی از کاشان : لبخندش را تقسیم کرد خنده اش به من رسید و لبانش به دیگری....
  • آذر از همدان:آدم ها ادمند نه بیشتر و نه کمتر اگه بیشتر از آن حسابشان کنی تو را میشکنند و اگر کمتر حسابشان کنی آن هارا شکسته ای!

  • پیامک های خود را برای ما ارسال نمایید

    تا با نام شما در سایت قرار دهیم لطفا اخر پیامک نام و اسم شهر خودتون رو ذکر کنید : 09373713017


    دانلود اهنگ شماره : 2 - - 4

    حراج بی نظیر
    حراج پائیزی
    آخرین ارسال های انجمن

    داستان های عاشقانه دی ماه 91(جدید)

    Armin Saket بازدید : 1184 شنبه 02 دي 1391 زمان : 11:44بعد از ظهر نظرات ()

    داستان های  عاشقانه دی ماه 91(جدید)

    دلیل عشق

    روزی دختری حین صحبت با پسری که عاشقش بود، پرسید: «چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟»
    پسر جواب داد: «دلیلشو نمی‌دونم؛ اما واقعاً دوسِت دارم!»
    - تو هیچ دلیلی نمی‌تونی بیاری؛ پس چطور دوسم داری؟ چطور می‌تونی بگی عاشقمی؟
    - من جداً دلیلشو نمیدونم؛ اما می‌تونم بهت ثابت کنم!
    - ثابت کنی؟ نه! من می‌خوام دلیلتو بگی!
    - باشه.. باشه! میگم؛ چون تو خوشگلی، صدات گرم و خواستنیه، همیشه بهم اهمیت میدی، دوست داشتنی هستی، باملاحظه هستی، بخاطر لبخندت..
    آن روز دختر از جواب‌های پسر راضی و قانع شد.
    متأسفانه، چند روز بعد، دختر تصادفی وحشتناک کرد و به حالت کما رفت.
    پسر نامه‌ای در کنارش گذاشت با این مضمون:
    «عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم؛ اما حالا که نمی‌تونی حرف بزنی، می‌تونی؟ نه! پس دیگه نمی‌تونم عاشقت بمونم! گفتم بخاطر اهمیت دادن‌ها و ملاحظه کردنات دوسِت دارم؛ اما حالا که نمی‌تونی برام اونجوری باشی، پس منم نمی‌تونم دوست داشته باشم! گفتم واسه لبخندات عاشقتم؛ اما حالا نه می‌تونی بخندی و نه حرکت کنی! پس منم نمی‌تونم عاشقت باشم! اگه عشق همیشه دلیل بخواد مث الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره! واقعاً عشق دلیل می‌خواد؟ نه! معلومه که نه! پس من هنوز هم عاشقتم.»…

     

    .

    .

    .

    مورچه عاشق و حضرت سلیمان

    روزی حضرت سلیمان مورچه ای را در پای کوهی دید که مشغول جابجا کردن خاک های پایین کوه بود. از او پرسید: چرا این همه سختی را متحمل می شوی؟ مورچه گفت: معشوقم به من گفته اگر این کوه را جابجا کنی به وصال من خواهی رسید و من به عشق وصال او می خواهم این کوه را جابجا کنم. حضرت سلیمان فرمود: تو اگر عمر نوح هم داشته باشی نمی توانی این کار را انجام بدهی. مورچه گفت: تمام سعی ام را می کنم… حضرت سلیمان که بسیار از همت و پشت کار مورچه خوشش آمده بود برای او کوه را جابجا کرد. مورچه رو به آسمان کرد و گفت: خدایی را شکر می گویم که در راه عشق، پیامبری را به خدمت موری در می آ ورد…
    تمام سعی مان را بکنیم، پیامبری همیشه در همین نزدیکی ست…
    رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند:
    اُدعُوا اللهَ وَ اَنتم مُوقِنونَ بِالاِجابَهِ وَاعلَموا اَنَّ اللهَ لا یَستَجِیبُ دُعاءَ مِن قَلبِ غافِلٍ لاه؛
    خدا را بخوانید و به اجابت دعای خود یقین داشته باشید و بدانید که خداوند دعا را از قلب غافل بی خبر نمی پذیرد.

     

    .

    .

    .

    ساده اما عاشق
    از لحظه‌ای که در یکی از اتاق‌های بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخت روبروی من مناقشه‌ی بی‌پایانی را ادامه می‌دادند. زن می‌خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می‌خواست او همان جا بماند. از حرف‌های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است. در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آن‌ها آشنا شدم. یک خانواده روستائی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان درس می‌خواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش گوسفند و یک گاو است.
    در راهروی بیمارستان یک تلفن همگانی بود و هر شب مرد از این تلفن به خانه‌شان زنگ می‌زد. صدای مرد خیلی بلند بود و با آن که در اتاق بیماران بسته بود، اما صدایش به وضوح شنیده می‌شد. موضوع همیشگی مکالمه تلفنی مرد با پسرش هیچ فرقی نمی‌کرد: «گاو و گوسفند ها را برای چرا بردید؟ وقتی بیرون می‌روید، یادتان نرود در خانه را ببندید. درس‌ها چطور است؟ نگران ما نباشید. حال مادر دارد بهتر می‌شود. بزودی برمی‌گردیم…»
    چند روز بعد پزشک‌ها اتاق عمل را برای انجام عمل جراحی زن آماده کردند. زن پیش از آن که وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و درحالی که گریه می‌کرد گفت: « اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچه‌ها باش.» مرد با لحنی مطمئن و دلداری دهنده حرفش را قطع کرد و گفت: «این قدر پرچانگی نکن.» اما من احساس کردم که چهره‌اش کمی درهم رفت.
    بعد از گذشت ده ساعت که زیرسیگاری جلوی مرد پر از ته سیگار شده بود، پرستاران، زن بی‌حس و حرکت را به اتاق رساندند. عمل جراحی با موفقیت انجام شده بود. مرد از خوشحالی سر از پا نمی‌شناخت و وقتی همه چیز رو به راه شد، بیرون رفت و شب دیروقت به بیمارستان برگشت. مرد آن شب مثل شب‌های گذشته به خانه زنگ نزد. فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشای او شد که هنوز بیهوش بود.
    صبح روز بعد زن به هوش آمد. با آن که هنوز نمی‌توانست حرف بزند، اما وضعیتش خوب بود. از اولین روزی که ماسک اکسیژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد. زن می‌خواست از بیمارستان مرخص بشود و مرد می‌خواست او همان جا بماند. همه چیز مثل گذشته ادامه پیدا کرد. هر شب، مرد به خانه زنگ می‌زد. همان صدای بلند و همان حرف‌هایی که تکرار می‌شد.
    روزی در راهرو قدم می‌زدم. وقتی از کنار مرد می‌گذشتم داشت می‌گفت: «گاو و گوسفندها چطورند؟ یادتان نرود به آن‌ها برسید. حال مادر به زودی خوب می‌شود و ما برمی‌گردیم.» نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب دیدم که اصلا کارتی در داخل تلفن همگانی نیست. مرد درحالی که اشاره می کرد ساکت بمانم، حرفش را ادامه داد تا این که مکالمه تمام شد. بعد آهسته به من گفت: «خواهش می‌کنم به همسرم چیزی نگو. گاو و گوسفندها را قبلاً برای هزینه عمل جراحیش فروخته‌ام. برای این که نگران آینده‌مان نشود، وانمود می‌کنم که دارم با تلفن حرف می‌زنم.»
    در آن لحظه متوجه شدم که این تلفن برای خانه نبود، بلکه برای همسرش بود که بیمار روی تخت خوابیده بود. از رفتار این زن و شوهر و عشق مخصوصی که بین‌شان بود، تکان خوردم. عشقی حقیقی که نیازی به بازی‌های رمانتیک و گل سرخ و سوگند خوردن و ابراز تعهد نداشت، اما قلب دو نفر را گرم می‌کرد.

     

    .

    .

    .

    کریم خان زند و مرد درویش
    درویشی تهی‌‌دست از کنار باغ کریم خان زند عبور می‌کرد. چشمش به شاه افتاد و با دست اشاره‌ای به او کرد. کریم خان دستور داد درویش را به داخل باغ آوردند.
    کریم خان گفت: این اشاره‌های تو برای چه بود؟
    درویش گفت: نام من کریم است و نام تو هم کریم و خدا هم کریم.
    آن کریم به تو چقدر داده است و به من چی داده؟
    کریم خان در حال کشیدن قلیان بود؛ گفت چه می‌خواهی؟
    درویش گفت: همین قلیان، مرا بس است.
    چند روز بعد درویش قلیان را به بازار برد و قلیان بفروخت.
    خریدار قلیان کسی نبود جز کسی که می‌خواست نزد کریم خان رفته و تحفه برای خان ببرد.
    پس جیب درویش پر از سکه کرد و قلیان نزد کریم خان برد.
    روزگاری سپری شد. درویش جهت تشکر نزد خان رفت.
    ناگه چشمش به قلیان افتاد و با دست اشاره‌ای به کریم خان زند کرد و گفت: نه من کریمم نه تو؛ کریم فقط خداست، که جیب مرا پر از پول کرد و قلیان تو هم سر جایش هست.

     

    .

    .

    .

     

    بخت بیدار

    روزی روزگاری نه در زمان‌های دور، در همین حوالی مردی زندگی می‌کرد که همیشه از زندگی خود گله‌مند بود و ادعا می‌کرد “بخت با من یار نیست” و تا وقتی بخت من خواب است زندگی من بهبود نمی‌یابد. پیر خردمندی وی را پند داد تا برای بیدار کردن بخت خود به فلان کشور نزد جادوگری توانا برود. او رفت و رفت تا در جنگلی سرسبز به گرگی رسید..
    گرگ پرسید: ای مرد کجا می روی؟
    مرد جواب داد: می‌روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار کند، زیرا او جادوگری بس تواناست!
    گرگ گفت: می‌شود از او بپرسی که چرا من هر روز گرفتار سر دردهای وحشتناک می‌شوم؟
    مرد قبول کرد و به راه خود ادامه داد.
    او رفت و رفت تا به مزرعه‌ای وسیع رسید که دهقانانی بسیار در آن سخت کار می‌کردند.
    یکی از کشاورزها جلو آمد و گفت: ای مرد کجا می‌روی؟
    مرد جواب داد: می‌روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار کند، زیرا او جادوگری بس تواناست!
    کشاورز گفت: می‌شود از او بپرسی که چرا پدرم وصیت کرده است من این زمین را از دست ندهم زیرا ثروتی بسیار در انتظارم خواهد بود، در صورتی که در این زمین هیچ گیاهی رشد نمی‌کند و حاصل زحمات من بعد از پنج سال سرخوردگی و بدهکاری است؟
    مرد قبول کرد و به راه خود ادامه داد. او رفت و رفت تا به شهری رسید که مردم آن همگی در هیئت نظامیان بودند و گویا همیشه آماده برای جنگ.
    شاه آن شهر او را خواست و پرسید: ای مرد به کجا می‌روی؟
    مرد جواب داد: می‌روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار کند، زیرا او جادوگری بس تواناست!
    شاه گفت: آیا می‌شود از او بپرسی که چرا من همیشه در وحشت دشمنان بسر می‌برم و ترس از دست دادن تاج و تختم را دارم، با ثروت بسیار و سربازان شجاع تاکنون در هیچ جنگی پیروز نگردیده‌ام؟
    مرد قبول کرد و به راه خود ادامه داد. پس از راهپیمایی بسیار بالاخره جادوگری را که در پی‌اش راه‌ها پیموده بود را یافت و ماجراهای سفر را برایش تعریف کرد. جادوگر بر چهره مرد مدتی نگریست سپس رازهایی را که در راه ازش سوال شده بود با وی در میان گذاشت و گفت: از امروز بخت تو بیدار شده است برو و از آن لذت ببر! و مرد با بختی بیدار باز گشت…
    به شاه شهر نظامیان گفت: تو رازی داری که وحشت برملا شدنش آزارت می‌دهد، با مردم خود یک رنگ نبوده‌ای، در هیچ جنگی شرکت نمی‌کنی، از جنگیدن هیچ نمی‌دانی، زیرا تو یک زن هستی و چون مردم تو زنان را به پادشاهی نمی‌شناسند، ترس از دست دادن قدرت تو را می‌آزارد. و اما چاره کار تو ازدواج است، تو باید با مردی ازدواج کنی تا تو را غمخوار باشد و همراز، مردی که در جنگ‌ها فرماندهی کند و بر دشمنانت بدون احساس ترس بتازد.
    شاه اندیشید و سپس گفت: حالا که تو راز مرا و نیاز مرا دانستی با من ازدواج کن تا با هم کشوری آباد بسازیم.
    مرد خنده‌ای کرد و گفت: بخت من تازه بیدار شده است، نمی‌توانم خود را اسیر تو نمایم، من باید بروم و بخت خود را بیازمایم، می‌خواهم ببینم چه چیز برایم جفت و جور کرده است! و رفت…
    به دهقان گفت: وصیت پدرت درست بوده است، شما باید در زیر زمین بدنبال ثروت باشی نه بر روی آن، در زیر این زمین گنجی نهفته است، که با وجود آن نه تنها تو که خاندانت تا هفت پشت ثروتمند خواهند زیست.
    کشاورز گفت: پس اگر چنین است تو را هم از این گنج نصیبی است، بیا باهم شریک شویم که نصف این گنج از آن تو می‌باشد.
    مرد خنده‌ای کرد و گفت: بخت من تازه بیدار شده است، نمی‌توانم خود را اسیر گنج نمایم، من باید بروم و بخت خود را بیازمایم، می‌خواهم ببینم چه چیز برایم جفت و جور کرده است! و رفت…
    سپس به گرگ رسید و تمام ماجرا را برایش تعریف کرد و سپس گفت: سردردهای تو از یکنواختی خوراک است اگر بتوانی مغز یک انسان کودن و کور مغز را بخوری دیگر سر درد نخواهی داشت!
    خواننده محترم شما اگر جای گرگ بودید چکار می‌کردید؟
    بله، درست است! گرگ هم همان کاری را کرد که شاید شما هم می‌کردید، مرد بیدار بخت قصه‌ی ما را به جرم غفلت از بخت بیدارش درید و مغز او را خورد.

    مطالب مرتبط
    ارسال نظر برای این مطلب

    نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتیرفرش کد امنیتی
    تمامی اهنگ های پیشواز ایرانسل


    عاشق شدم = 5513466
    یاد من = 5514692
    عشق اول = 5514688
    خدایا = 5513988
    یکی هست = 3313225
    سریال شیدایی = 2211520
    خوان هفصد = 3313992
    با من بمون = 3313993
    برو فکرشم نکن = 5513986
    حلالم کن = 4413389
    باور کن = 3312715
    تقاص = 3314296
    نگو = 5515735
    یکی یکدونه = 5515404
    میمیرم 2=5515737
    ماه عسل 2=2211667
    آخه تو هنوز عشق منی=5515590
    ای دل=4414367
    گم شدم=4413350
    ساعت رفتن=5514691
    وقت رفتم=5514823
    ای کاش = 3314372
    به خودت باختمت = 3314371
    خط نشون = 5515633
    خداحافظ بچه = 2211665
     چه زود=5513976
    یه دل شکستم=3314294
    رفیق نیمه راه = 5514627
    قرار بود2=5515111
    وابسته=5515592
    هی تو= 3314291
    هی تو2= 3314292
    بگومگو = 3313995
    تو راست میگی = 3313226
    نارفیق دو = 5514690
    نارفیق = 5514689
    تصمیم = 3313736
    تو نزدیکی = 2211397
    قلبم = 3313738
    مغرور = 3313377
    بازم دوباره = 3313737
    چی شد = 3313375
                    Design by loveclub2 group     

    تبلیغات
    Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
    اطلاعات کاربری
    نام کاربری :
    رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نظرسنجی
    عاشق شدن خوبه؟



    عشق بهتر است یا دوستی؟


    بافت مردانه
    آمار سایت
  • کل مطالب : 158
  • کل نظرات : 365
  • افراد آنلاین : 6
  • تعداد اعضا : 19502
  • آی پی امروز : 44
  • آی پی دیروز : 69
  • بازدید امروز : 385
  • باردید دیروز : 694
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 1
  • بازدید هفته : 1,079
  • بازدید ماه : 25,597
  • بازدید سال : 108,951
  • بازدید کلی : 1,334,348
  • کدهای اختصاصی
    AtishLove